شمارهٔ ۲۲۱
آشکارا و نهان ماتوئیجان جان و جسم جان ما توئی
از قدم تا فرق می بینم تو راچشم بینا و زبان ما توئی
همچو طفلان در کنارت بیقرارشیر ما در آب و نان ما توئی
بلبل روحم همی گوید بلندباغ و سرو گلعذار ما توئی
کل یوم هو فی شان آیتی استبا تو مشغولیم شان ما توئی
جان ببوسی با تو سودا کرده ایمنقد بازار دکان ما توئی
هر دو عالم هست خاک راه توهم زمین و آسمان ما توئی
از عطاهای تو شد کوهی غنیآفتاب و بحر و کان ماتوئی