گنج

شمارهٔ ۲۲۰

۱۰ بیت
ز حد نه فلک تا گاه و ماهیدهد بر هست واجب گواهی
نظر در ظاهر و باطن چو کردیمظهور اوست در سر الهی
توئی آن شه که گلخن تا برادوشصباحش آفتاب صبحگاهی
جمال خویش را بنموده گفتیبه بین ما را دگر از ما چه خواهی
چو کوهی یافت جان از وصل رویشبدید آن ماه را پاک از مناهی
جسم وجان را از دو عالم سوختیتا مرا علم نظر آموختی
خانه دل غیر الا در نظردیدم از جاروب لا می روفتی
بیش شمع روی او پروانه وارآفتاب چرخ را می سوختی
تا می صافی شود خون دلمهمچو انگور از لگد میکوفتی
دید کوهی کز نسیم روی خودلاله را چون شمع می افروختی