گنج

شمارهٔ ۲۱۹

۶ بیت
نعره زن مرغ سحر گفت بباد سحریرو که از حسن گل و درد دلم بیخبری
همه فریاد و فغان تو برای دل تستعاشقی بر دل خود در گل اگر می نگری
بلبلش گفت بلی در دل خویشم عاشقزانکه در جان و دلم نیست بجز گل دگری
از میان غنچه سیراب لب خود بگشودگفت ای باد صبا چند کنی پرده دری
که توئی بلبل باغ و گل سیراب چمنگر کنی در دل خویش از ره معنی نظری
کوهی سوخته فریاد برآورد که آهجز لب خشک نداریم بخون چشم تری