گنج

شمارهٔ ۲۱۸

۸ بیت
دوش از صومعه در میکده رفتم سحریتا بیابم ز خرابات نشان و خبری
بر در دیر مغان مغبچگان را دیدمآن یکی بود چو خورشید و دگر چون قمری
از سر صدق و صفا دست در آغوشم کردسینه بر سینه من زد ز صفا سیم بری
بوسه ها بر لب من داد و قدح پیش آوردگفت ما را به جز این نیست بعالم هنری
نوش کردم قدحی چند از آن جام طهوردیدم از پرتو دیدار بجان در اثری
کشف شد سرازل تا به ابد در یکدمبر من از عالم اسرار گشادند دری
گوش جانرا بگرفت و قدحی دیگر دادگفت بشناس مرا از خود و از هر بشری
گفت کوهی که منم جمع به اسماء و صفاتهر چه بینی به جهان خشک و تری خیر و شری