شمارهٔ ۲۲
هستم از لعل تو در آتش و آبمردم و سوختم مرا دریاب
از جلال و جمال و زلف و رختمیکند در دلم خطاب خطاب
از دل و آب دیده در عشقتمیخورم روز و شب شراب و کباب
آه کز نفس قیس و طاعت جانچند باشیم در خطا و ثواب
همه زنار کافری بستنداز دو زلف تو شیخ و طفل و شباب
ز آتشت سوختیم با دم سردتا مرا سوختی ز آب و تراب
تو محیطی و هر چه موجودندغرقه در موج بحر بی پایاب
خاک در کاه تست هر دو جهانان هذا اقل ما فی الباب
ما به نسبت صفات فعل توئیمخویشتن گفته فلا انساب
هم بچشم تو دیده ام روشنشدت ذات تو است بر توحجاب
هست کوهی چو قشر و عشقت لبعین یکدیگرند قشر و لباب