گنج

شمارهٔ ۲۱

۹ بیت
دل چو شستم ز غیر نقش ادبگفت ما را ز لوح صاد طلب
چون ز اصل و نسب شدم فارغگفت لایق شدی بما فارغب
اولم باده داد و سرخوش کردبعد از آنهم نهاد لب بر لب
بوسها داد بر دهان دلمبا لب خویش داشت عیش و طرب
سحری بود دیدمش روشنروی چون آفتاب مه منصب
گفت پرورده ام بشیر و شکرگفتمش لطف کرده ی یارب
ساغری داد پر ز بدر منیرمی روح القدس نه آب عنب
در کشیدم همه خدا دیدمخواند بر جانم آیت اقرب
چشم کوهی ندیده در شب و روزجز رخ و زلف او بروز و به شب