گنج

شمارهٔ ۲۰

۶ بیت
دوش می آمد بگوش جانم از حضرت خطابگفت بی صبری تو اندر راه فانی باشتاب
زین خبر چون ذره میکشتم بسر تا حضرتشآفتابی دیدمش در کف یکی جام شراب
شیوه ی دیدم دو عالم در بن دریا غریقهفت گردون بر سر آن بحر بی کشتی حباب
دید آن سلطان که من فانی شدم از خویشتنگفت یکسان شو بمن ای بخت بیداری بخواب
آن زمان کز قید تن بر خواستم یکبارگیهمچو گنج آمد روان بنشست بر جان خراب
روح کوهی را و جان جمله ذرات راذره دیدم عدم اندر مشاع آفتاب