شمارهٔ ۲۱۳
آتش عشق بتان هر دو جهان را سوختهشمع روی یار پیدا و نهان را سوخته
عکس رخسارش نه تنها سوخته گل در چمنیاد آن رو هر سحر گه بلبلان را سوخته
وه چه سر است اینکه شوق وصل حی لایموتدر بهشت عدن دیدم مردمانرا سوخته
وصف شیرینی آن لب هر که دارد در دهانشد یقینم اینکه او کام و زبانرا سوخته
لعل سیرابش که آتش پاره ای بود از ازلدر دو عالم دیده پیرو جوان را سوخته
اشک و آه گرم کوهی چونکه با هم ساختنددر زمان گفتند مردم انس و جانرا سوخته