شمارهٔ ۲۱۲
برآمد آفتاب روی آن ماهشب تاریک روشن شد سحرگاه
بزلف و روی خود آن مه شب و روزنه تنها عشق بازد گاه و بیگاه
شبی در بزم بودم پیش ترسابت و زنار می گفتند الله
نظر کردم بتا قولی و فعلیهمی گفتند از دلهای آگاه
چو شیر روح شد در بیشه وصلخلاصی یافتم از نفس روباه
بدان کوهی که کفر و دین واسلامبهم رستند همچون دانه وکاه