شمارهٔ ۲۱۰
دلم از درد تو فریاد برآورد که آهشده از حال دلم جمله ی ذرات گواه
تا سگ کوی تو بر دیده ما پای نهدخاک گشتیم و فتادیم از این رو در راه
گفتم ای جان جهان جز تو ندارم در دلگفت مائیم چوجان در دلت الله الله
تا ز خورشید رخش دیده ما روشن شدروی او بود بهر ذره چو کردیم نگاه
بر در غیر خدا کوهی دیوانه نرفتدارد از حضرت سلطان جهان شی الله