گنج

شمارهٔ ۲۰۹

۷ بیت
سلطان عشق خیمه چو در لامکان زدهیک جلوه در جهان مکین و مکان زده
یک لمعه از لوامع خورشید روی اوبر ماه و بر ستاره و بر آسمان زده
تا برده باد بوی گل روی او به باغبلبل هزار نعره بهر بوستان زده
چون شد یقین که غیر تو کس نیست در جهاناهل یقین نیند در این ره کمان زده
در جام آفتاب می لعل هر زمانجانم بیاد لعل لب دلستان زده
وصف لبش چو روز و شب اندر زبان ماستزانیم چه غم که درد و جهانم زبان زده
از هر دو کون خاطر کوهی چه فارغستسر با سگان کوی تو بر آستان زده