شمارهٔ ۲۰۱
کوته نمی شود سخن ما به گفتگوهرشب دو زلف یار شماریم مو بمو
یک ذره سایه نیست در آفاق دیده امجائیکه هست ماه به خورشید روبرو
سودای زلف آن گل سیراب سرو قدمانند غنچه در دل ما هست تو بتو
تا سر نهد بپای جوانان گلعذاراشکم رود زدیده بهر باغ جوبجو
از بهر یک شمامه ی زلفین عنبرینچون باد صبح در بدر افتیم و کوبکو
گفتم گذشتم از طلب وصل دلبراآمد ندا که حضرت ما را بجو بجو
بگریستم ز درد که جانم بلب رسیدخندید لعل یار که کوهی بگو بگو