شمارهٔ ۱۹۵
یار چون از زلف کج آویخت ما را سرنگوندارم از زنجیر زلف یار سودای جنون
خواستم بگریزم از دام بلا درعافیتعشق او بگرفت سر تا پام بیرون و درون
عاشقان با عاقلان گفتند ای بیحاصلاننیست جز دیوانگی در عشق ما فن وفنون
دوش می گشتم بسر درخاک آن در تا بروزاین ندا آمد بگوشم از رواق نیلگون
هاتفی میگفت راجع شو بیا با اصل خودتعرج الروح الینا و الملایک اجمعون
سر قدم سازیم پیش از جمله پیشت آوریمحق چو بفرستاد حرف السابقون السابقون
مهر او با شیر شد ای دوستان در جان ماهست آن دلداردر رگها روان مانند خون
گرنه حق بودی با شیا در بطون و در ظهورکی شدی از هر دو عالم از حروف کاف و نون
از چه رو فرمود الست و ربکم ای سالکانامتحان می کرد ما را از برای آزمون
هر کرا پرسیدم از کنه صفات لم یزلما عرفناک است قول جمله لا یعقلون
کوهیا در صبر خواهی وصل جانان یافتنکس نیابد وصل او را زود الا صابرون