گنج

شمارهٔ ۱۹۲

۶ بیت
چه حکمت بود ما را آفریدنچه بود این زندگی و باز مردن
نمیدانم چه سر است اینکه خواهدبروز حشر دیگر زنده کردن
غرض این بد که او خود را به بینددرون دیده هر دیده روشن
صباحی بود دیدیمش چو خورشیددر آمد آفتاب از بام و روزن
خوش آمد در دل و بنشست در جانکه انسان بود در تقویم احسن
خود آمد در دل کوهی و بنشستبسان آتش اندر سنگ و آهن