گنج

شمارهٔ ۱۹۱

۱۵ بیت
کشف شد اسرار پیدا و نهانتا نهادم بر خم دل شمع جان
صد هزار آواز بشنیدم بدرددر دل اول از خدای غیب دان
گفتمش در گوش و چشمم جز تو نیستگفت بستم در دهانت هم زبان
من بکام دل رسیدم زین سخنکو بیان میکرد پیدا و نهان
سر توحید ازل شد آشکاردید حق را دیده پیر و جوان
بر همه ذرات همچون آفتابتافت این خورشید از هر سو عیان
گفت اگر خواهی به بینی ذات مندرنگر در روی ماه دلبران
گفتمش جانرا نمی دانم که چیستگفت بنگر در قد سرو روان
چون نظر کردم بقد سرو ناززد اناالحق سرو باغ بوستان
این نه شعر است اینکه اسرار دل استنیک می دانند این را عارفان
می شنیدم صبح در صحن چمنسر توحید از زبان بلبلان
چون ز بلبل گل شنید این ماجراخون چکید از شاخ سرخ ارغوان
قطره ای بودم ز بحر لایزالهستم ایندم غرق بحر بیکران
اندر این دم انبیاء و اولیاءجمله گفتند این بصد شرح و بیان
گرنمی دانی ز علم من لدنزاهد اسرار کوهی را بخوان