گنج

شمارهٔ ۱۹۰

۱۰ بیت
بسته ام زنار کبری بر میاندر قبول خدمت پیر مغان
بردر دیری نشینم روز و شبدر سجودم روز و شب پیش بتان
طاعت و تسبیح و ذکر و فکر مانیست جز جام شراب ارغوان
کرده ام روز ازل در گوش جانحلقه ای از زلف ترسا زادگان
دیدم اندر دیر ترسا زاده ایجام برکف همچو ماه آسمان
خنده زد بر روی ما چون آفتابدیدمش روشن که شد او جان جان
برمثال ذره می کردم بسرپیش خورشید جمال دلستان
ساغری پرکرد و گفت اینرا بنوشتا به بینی در دلت حق را عیان
نوش کردم دیدم آنمعنی که گفتحضرت حق بود پیدا و نهان
قطره ای زان باده تا کوهی چشیدمحو شد در قعر بحر بیکران