گنج

شمارهٔ ۱۸۴

۵ بیت
بیجان و تن دلم شد با وصل یار واصلتحصیل یار کردیم علمی بود که حاصل
گه گه ز روی باطل حق مینماید ای دوستفرقی نمیتوان کرد ما بین حق و باطل
او شه بدیده خود بیند جمال خود راچشمی دیگر نباشد بر روی دوست قابل
خود عاشقست و معشوق بر خویش عشق بازدبر خوان یحبهم را گر بایدت دلایل
دارد غنای مطلق در غار فقر کوهیجاوید شد مجرد از جان و از تن و دل