گنج

شمارهٔ ۱۸۵

۷ بیت
من درد کش باده صهبای الستمتا شام ابد نیز نه مخمور و نه مستم
تا ساقی وحدت می عشقم بقدح ریختاز کشمکش دنیی و از خویش پرستم
شیدائی عشقم من و رسوائی جانانبا حور و بهشت و ورع و زهد به بستم
درمدرسه و صومعه بس عمر بشد صرفجائی نرسیدم من و آن بوده که هستم
گر ناری و گر نوری و گر رند خراباتاز قسمت او راضیم این است که هستم
بر خاک ره درد کشان سر بنهادمدادند حریفان ازل باده بدستم
دیدم چو مسلمانی عالم همه کوهیدر کنج خرابات به آهنگ نشستم