گنج

شمارهٔ ۱۷۳

۶ بیت
تا ببیند او خم ابروی آن مه یک به یکدر سجود افتاد هردم جمله جان‌ها ملک
ما بیاد آن دهان در کنج خلوت شسته ایمتا بیابیم از لب جان بخش او دلبر حنک
دیک سودای تو را پختیم ما از آب چشمنیست اندر مطبخ ما هیچ جز آب و نمک
شمع رویت تا منور کرد عالم را هنوزماه و خورشیدند روشن از تو بر اوج فلک
من که در دریای وحدت غوطه خوردم در ازلجان ما چون یونس آمد جسم مانند سمک
رست کوهی ازمن و ما تا جمال حق بدیدنیست آنرا همچو خلق این زمانه ریب وشک