شمارهٔ ۱۷۲
روحم از عالم امر است و تن از عالم حقجان ز لاهوت بود جسم ز ناسوت الحق
نکند درک حدیث من مجنون عاقلزانکه باشد سخن سر معانی مطلق
جان چو نوح است ز طوفان بدن گریه کنانهست در بحر حقیقت دل پرخون زورق
همه ذرات چو منصور اناالحق گویندگرچه حلاج تو از گوش برآری زیبق
چون ترا معرفت علم نظر کشف نشدماند در علم نظر عقل تو جاهل احمق
در طریق نبوی سر حقیقت دریابنیست جز شرع نبی خانه دل را رونق
حکمت حضرت حق بین که جهانرا یکسرکرد قایم به قضا منشی جانشان به نسق
باش در بحر وصال ازلی و ابدیهمچو کوهی ز وجود دو جهان مستغرق