شمارهٔ ۱۷۱
همچو مه دیدم شبی دیدار عشقبود خورشید و فلک ز انوار عشق
مصطفی الجار ثم الدار گفتجمله ذرات از این شد جار عشق
کل یوم هو فی شأن آیتی استهست ذات پاک او در کار عشق
خنده زد بر گریه ام مانند برقتا بدیدم چشم گوهر بار عشق
هفت دوزخ یک شرر باشد بداناز دم سوزان آتش بار عشق
هشت جنت بوستانی بیش نیستاز رخ و زلفین عنبر بار عشق
عشق از اعلی و اسفل برتر استدارد از پستی و بالا عار عشق
کوهیا در غار دل میباش خوشحسن خوبان است یار غار عشق