شمارهٔ ۱۶۶
هر که شد کشتهٔ شهوت نشود زندهٔ عشقنرسد هیچ بوی دولت پایندهٔ عشق
عاشق آن است که او شهوت خود را بکشدتا چه خورشید شود زنده و تابندهٔ عشق
چشم حقبین به جز از وجه خدا هیچ ندیدهر که را داد خدا دیدهٔ بینندهٔ عشق
دیده بر دور ز شهوت بگشا چشم خیالبر حذر باش تو از غیرت پایندهٔ عشق
شهوت و خواب و خورش قسم بهایم آمدروح یک جانب از اینهاست چو شد بندهٔ عشق
جمع چون خال به کنج لب خوبان نشوددل که چون زلف بتان نیست پراکندهٔ عشق
کوهی از شمع رخ یار چو پروانه بسوزتا نگویند تو را عاشقِ ترسندهٔ عشق