شمارهٔ ۱۶۵
حیدر آسا جان کافر کیش در روز مصافذوالفقار روح را ایدل برآور از غلاف
همچو کرم پیله بر خود می تنی از حرص و آزعنکبوتی نیستی در خانه دنیا مباف
باده صافی بنوش ای ساقیان صاف بینتا شود آئینه دل از کدورت صاف صاف
آفتاب روی ساقی بین که جام می بکفهمچو خورشید است گرد بزم مستان در طواف
وه چه لطف است اینکه خاص و عام را ساقی روحتا ننوشد از کف او می نمیدارد معاف
ایدل دیوانه تا یابی ز وصل او خبرسینه را از درد جانان شرحه شرحه کن شکاف
کوهیا طاقت نداری تا به بینی آنجمالدر پس دیوار تا کی میزنی لاف و گزاف