گنج

شمارهٔ ۱۶۳

۷ بیت
دلم خود جان جان شد باده صافخدا شد ساقی جانها بانصاف
لبالب میدهد جام طهوراسقیهم ربهم خود کرد اوصاف
ملک میشد برای نقد جانهانیابی قلب ایدل پیش صراف
بدور نقطه چشم تو راه استنمی بینی همه پرگار بر ناف
ز امر کاف و نون موجود گشتماز آن شد کرسی ذات خدا کاف
بغیر از علم توحید خداوندهر آن علمی که می دانی بود لاف
چوعنقا شو نهان کوهی ز مردمکه سیمرغ است روح و جسم چون قاف