شمارهٔ ۱۶
دوشم از غیب میرسید خطابکه ز درد درون بنوش شراب
گفتم ای جان جمله جانهاخوردن می کجا است رای ثواب
گفت هی هی غلط چرا کردینیست جز جام و باده روح حجاب
جزو کل چون شنید وصل دلمناله کردم که هی بیا به شتاب
آمد آن دلربا و پیش آورداز لب لعل باده ی عناب
دل کوهی چو دید ساقی راجاودان الست مست خراب
تو را ای مه سر ماه است امشبکه چشم دیده در راه است امشب
تنم محو است وجان و سینه سر نیزکه جانم پیش از آن شاه است امشب
بزلف خود برآور جانم از تنکه یوسف در تک چاه است امشب
شب بدر است و مهر و ماه قابلمقام لی مع الله است امشب
از این نوری که امشب تافت بر ماهمه ذرات آگاه است امشب
چون نور از رخ خورشید گیردشب اللهست و بالله است امشب
چو کوهی لعل او را در دهان دیددو عالم پیش او کاه است امشب