شمارهٔ ۱۴۷
دلم در بند زلف تست ای دلبر مرنجانشبخوان وصل خود بنشان پس ایمه همچو مهمانش
بمهمانی دل ما را نداری جز جگر خواریچو پروانه از او کردی به شمع چهره بریانش
بیک حالت نه می بینم دل صد پاره را هر دمچو زلف و خال خودداری کنی جمع پریشانش
چو خورشید از گریبان همه ذرات سر برزدبغیر از او که می گردد بگرداگرد دامانش
بدزدی زلف او دلرا سحر بگرفت و درهم بستچو کوهی با صبا شد دوش در صحن گلستانش