گنج

شمارهٔ ۱۴۸

۷ بیت
آن ماه در آمد از درم دوشاز زلف دو حلقه کرده درگوش
گفتا که نمیکنم سلامتاما چو تو کرده ای فراموش
این گفت و نقاب را برانداختاز روی چو ماه و زلف مه پوش
بر خاک فتادم و طپیدماز باده وصل گشته بیهوش
گفتم بنمایمت بعالمگفتا که مرا به خلق مفروش
آنگاه سرم ز خاک برداشتلب بر لب من نهاد و خاموش
کوهی چوبشب کشید زلفشخورشید نمود از مه روش