گنج

شمارهٔ ۱۴۶

۱۴ بیت
او را بدو چشم او در ز دیده همی بینشتا لذت جان یابی از شیوه شیرینش
در گلشن روی او چون باد صبا هر دممیبوی و بهم میچین از سنبل و نسرینش
در آینه جانها آنمه رخ خود بیندما نیز عیان دیدیم در آینه آئینش
جان همچو نسیمی شد ز اندیشه زلف اوتا همچو صبا رفتم در بستر و بالینش
جامی بکفم بنهاد خورشید صفت روشنمستیم مدام ای دوست از باده دوشینش
از کتم عدم انشاه بخشید وجود مایار آر اگر مردی زان بخشش پیشینش
خون از مژه می بارد کوهی چو عقیق ایدوستتا دید که می خندد لعل لب رنگینش
در ره عشقش دلا دیوانه و غافل مباشتابد و واصل شوی در قید وجان و دل مباش
مرگ حق است ای پسر گر از حقیقت واقفیباطل آمد زندگی در فکر این باطل مباش
علم الاسماء ندانستی بدان علم نظرذات را می بین بچشم ذات پس جاهل مباش
سرما زاع البصر دریاب و منکر هر طرفدر چنین حضرت بفکر این و آن غافل مباش
عالم لاهوت ای دل منزل و مأوای ماسترو بدام نفس ناسوتی و آب و گل مباش
کی بشد مد خدا از موی پیشانی تو رابر صراط مستقیم از هر طرف مایل مباش
جان بجانان واصل آمد هست تن فرسنگ راهکوهیا برخیز از ره در میان حایل مباش