شمارهٔ ۱۴۴
دارم از رنگ رخت در دل و در جان آتشنیست در شعله خورشید از اینسان آتش
هم از آنشمع که روشن شد از هر دو جهاندید از شاخ شجر موسی عمران آتش
دیدم از نور رخ ماه تو ای سرو بلندهست در سینه خورشید درخشان آتش
آتش مهر تو تنها نه دل سنگ بسوختدارد از رنگ لبت لعل بدخشان آتش
بهوای گل روی تو بدیدم در باغبود اندر جگر غنچه خندان آتش
از فروغ رخ خورشید جهان آرایتکفر زلفین تو زد در دل ایمان آتش
بسکه از نور رخت سوخت درون کوهیبرد از آه دلش شمع شبستان آتش