گنج

شمارهٔ ۱۴۲

۷ بیت
عین یکدیگر بدیدم ابتدا و انتهاشجان عارف فارغ آمد از لباس و از معاش
و هو معکم گفت از این رو فاش میگویم بداندرمقام وحدت از خود من نه می بینم جداش
حق الست و ربکم گفت وهمه جانها بلیزان کشند اهل وفا پیوسته در عالم بلاش
رحمتش عام است از این رو خاص را باشد خطرانبیاء و اولیاء افتاده اندر ابتلاش
روز رویش روشنی آفتاب وماه شدسرمه چشم جهان بین همه شد خاکپاش
حاضر است آن یار در دل همچو جان روشن بتناز چنین حضرت که می بیند تو را غافل مباش
مهوشان خورشید را چون ذره در رقص آورندکوهیا جان باز پیش دلبر و مردانه باش