شمارهٔ ۱۴۱
جان که شد دیوانه دل تدبیر باید کردنشدر سر زلف بتان زنجیر باید کردنش
هر که خواهد آفتاب روی او بیند صباحدر دل شب همچو مه زنجیر باید کردنش
رویت ایمه آفتاب و زلف شبرنگ زحلتا به کی باشد که او تاثیر باید کردنش
پیر اگر خواهد که باید کام خود از نوجوانخدمت آن لب شکر در شیر باید کردنش
هر که قربان شد ز تیر کیش آن ابرو کماندیده را آماج گاه تیر باید کردنش
دل که در علم نظر کامل نشد از چشم حبیبآیتی از روی او تفسیر باید کردنش
کوهی سرگشته از بهر دو چشم آن غزالگشت در کهسار چون نخجیر باید کردنش