شمارهٔ ۱۳۳
نیست جز ذات خدا پیدا و پنهان هیچکسحق شناسان دو عالمرا همه یکحرف بس
همچو نی بنواخت جانرا صبح یار لب شکراز لب جان بخش نائی می زند جانها نفس
آمد از امکان و واجب کاروان سالار غیبناله اشیا بود در کاروان بانگ جرس
دوش در شهر دل ما دزد رو آورده بوددیدم آن شه را که هم خود زد بود و هم عسس
گفتمش دزدی چرا ای پادشاه انس و جانگفت گوهر را ز چشم غیب میپوشم نه خس
با دوزخ شهمات خواهم کردنش در عرصه گاهکز دو زلف خویش طرحش داده پیل و فرس
شش جهة غرق است در دریای وحدت خشک لبقطره ها را در محیط عشق نبود پیش و پس
فاذکر و نی گفت اول یاد کرد آخر ز مابیش از این ما را از آن حضرت نباشد ملتمس
کوهیا بر چرخ چارم رفت چون عیسی بدمدل که بگذشت از خیال شهوت و حرص و هوس