شمارهٔ ۱۲۴
از بدو نیک و نیک و بد بگذربکن از عقل و نفس خویش حذر
مردم چشم و دیده دل شوتا به بینی نگار را به نظر
شو مسافر به عالم جبروتملکوت است ملک بحر و بر
جز لب خشک و چشم خون افشانما نداریم هیچ زاد سفر
در عطش سوختیم و باکی نیستلب او هست ساقی کوثر
شمع جان شد بتی و او شاهدحبذا شمع و شاهد و دلبر
وه چو حسن است اینکه در دو جهانهمه را هست عشق او در سر
ناید از رفته های آن عالمبر ما کس بغیر پیغمبر
شد بدان عالم و درون آمدهمه دیدند مؤمن و کافر
غرض این بود آمدن اینجاکه شود خلق را بحق رهبر
جبرئیل امین بدو نرسیدکه از او درگذشت بالاتر
اوست محبوب حضرت عزتبهمه انبیا بحق سرور
همه طفلان مکتب اوینداز صغار و کبار و خیر و ز شر
او چو گنج وصال حق را یافتمیل او کی بود به سیم و به زر
کوهیا عیب هیچ کس نکنیتا قبولت کنند اهل نظر