شمارهٔ ۱۲
از هر که گلبن بینند روی جان راپنهان کجا توان کرد خورشید آسمانرا
اعیان ثابته هست اسمای حضرت حقدیدم همه مسماست کردم عیان عیان را
روحی دمید در تن گفت او نفخته فیهچون چشم جان گشادیم دیدم آن دهانرا
خورشید روی خود را آن ماه مینمایدهمچون هلال می بین آن طاق ابروانرا
در احسن صور حق خود را نمود مطلقگر دیده پاک داری بشناس گلرخان را
توجبه بدن را صد چاک زن که آن سروبند قبا چو بگشود بگشاد آن میان را
او در میانه ما ما در کنار اوئیمعین الیقین شد آن سر بگذر تو کمانرا
حق دل رباید از ما اما به چشم خوباندر جان نگاه میدار سودای دلبران را
دریای وحدت حق موج و حباب داردانسان حباب میدان در بحر مردمان را