گنج

شمارهٔ ۱۱

۸ بیت
چون پریشان است زلف یار ماجز پریشانی نباشد کار ما
او بهر صورت که بنماید جمالهم بدان معنی بود اظهار ما
گفت آن خورشید مه رویان به بیندر دل هر ذره ی دیدار ما
گفتم او را من نیم جمله توئیگفت آری ماگل و تو خار ما
گفت دانی آفتاب و ماه چیستلمعه ی از روی پر انوار ما
یک شبی میگفت آن شمع طرازسوختی از عشق آتش بار ما
او بود خورشید و ما چون سایه ایماین بود ابحار و ثم الدار ما
ساغر می داد و ما را مست کردگفت کوهی فاش کن اسرار ما