گنج

شمارهٔ ۱۰

۷ بیت
سوختم پروانه سان از شمع رخسار شماباز گشتم زنده از لعل شکر بار شما
صدهزاران گل شکفت از باغ جانم هر طرفتا بدیدم در چمن روی چو گلنار شما
آفتاب رویت ای مه کرد از جانم طلوعذره ذره هر چه دیدم بود دیدار شما
خود اناالحق گفتی و خود را بدار آویختیفاش دیدند جمله بغداد اسرار شما
حسن رویت جلوه می کرد و چشمت میخریدخود فروشی بود دیدم نقد بازار شما
خود الست ربکم گفتی و خود گفتی بلیواحد القهار شد اثبات گفتار شما
خون چکید از دیده کوهی چو ابر نوبهارمی‌خورد خون جگر از لعل خونخوار شما