گنج

شمارهٔ ۹

۵ بیت
شب رفته ایم در سر زلف توچون صبازلفت به تاب گفت که درویش مرحبا
چشمش بغمزه گفت چرا دیر آمدیبکداختم چو آب ز الطاف بوالوفا
دیدم عیان بدیده او آن جمال رااو بدنهان نشسته چو مردم بچشم حا
جانرا بکشت چشمش و در حال زنده کردآخر بخنده های شکر بار جان فزا
لب بر لبم نهاد و زبان دردهان منمی خورد و مست از لب خود داد بوسها