شمارهٔ ۱۱۷
صبح صادق حجاب صانع شدزلف بر روی یار مانع شد
شرح زلف و رخش بدانستمدل درویش کان جامع شد
به مسمی کجا رسد هرگزهر که از وی باسم قانع شد
در دل آفتاب و ماه نگرلمعه ای زان جمال لامع شد
هم ز جان بشنود اناالحق رادل که بگشاد گوش سامع شد
گفت قل یا عبادی آن حضرتوصل او را دو کون طامع شد
دید کوهی حقیقت دل راشرع را چون بجان مطامع شد