شمارهٔ ۱۱۵
در شام صبح صادق دیدم که سر بر آوردماه دو هفته روئی چون مهر خاور آورد
شام سحر ندیدم جز آفتاب رویشکان ماه روی خود را اندر برابر آورد
در روی ما بخندید دلبر چو صبح صادقکان خنده لب او صد قند و شکر آورد
آنمه چو روی بنمود شد هر دو کون روشنهر ذره از جمالش خورشید دیگر آورد
شاه دو عالم آمد در کلبه فقیرانشمع و شراب و شاهد با خویشتن آورد
شاهد جمال او بود می لعل آبدارشروی چو آتش او شمع معنبر آورد
در داد ساغری می چون آفتاب روشندر کام من بمستی لعل لبش برآورد
چون شیر و شهد و شکر بودیم هر دو آن شباما شب طویلش چون صبح محشر آورد
از پرتو جمالش کان آفتاب جانهاستکوهی ز سنگ خارا گه لعل و گه زر آورد