گنج

شمارهٔ ۹

۱۱ بیت
از حد گذشت شوق نیامد نگار ماگشته سفید دیدۀ در انتظار ما
هر چند صبر پیشه بخواهم کنم ز عشقنتوان چرا که رفته ز دست اختیار ما
ای باد گر گذار تو افتد بکوی اواز ما رسان سلام خدایا به یار ما
تا کی تپد دلم چون کبوتر ز هجر تواز فرقت تو گریه و زاریست کار ما
عشقت بسوخت حاصل عمرم خدای رارحمی نما دمی به دل بی قرار ما
جان کرده ایم خاک رهت بلکه بگذریاز روی مرحمت تو به این رهگذار ما
از خوف مدعی نتوانم زدن نفسورنه به آسمان رسد افغان زار ما
خوش آن روز که پای گذاری به چشم منروشن کنی زخاک کفت چشم تار ما
پایی بنه و از مژۀ ما مدار باکدر پا فرو نمی رود نمناک خار ما
زیبد ز لعل در بفشانی و از شکرآری حدیث تلخ که باشد گوار ما
یوسف به خواب خوش نشدی دوش چشم تواندر خیال بودی و در انتظار ما