گنج

شمارهٔ ۸

۶ بیت
دوشم از صومعه افتاد گذر دیر مغان رامست و بیهوش بدیدم همۀ پیر و جوان را
ناگهان این سخن از چنگ ز یک گوشه شنیدمکه همی خواند به آواز خوش این بیت عیان را
هر که او عشق به دل جای نداده است چه سودشکه زیان کرده و غفلت همۀ عمر جهان را
عاشق و مست چه پروا کند از سنگ ملامتشتر ار مست نباشد نکشد بار گران را
ساقیا جام می ام ده که به جز بادۀ گلرنگنتوانیم به در برد از این معرکه جان را
یوسف ار مست حقیقت شدی از سنگ ملامترو مگردان که بخواهد بشکست شیشۀ جان را