گنج

شمارهٔ ۷

۹ بیت
خواستم کنم صبر و شکیبیایی رارهم از خلق و گیرم گوشۀ تنهایی را
این غلط بود که دل پیش تو و در سر عشقدل بر تو چه تحمّل سر سودایی را
دود آهم به ثریا رود هر دم ز آن حسنحیف باشد که بپوشی رخ زیبایی را
هجر تو با من مسکین نه چنان کرده اثرکه بدوزم ز رها دیدۀ بینایی را
خواب در چشم من از عشق تو ناید هر شبدود آهم بگرفته است مه و ماهی را
گر تو هرگز نکنی یاد من سوخته دلمن محقم که کنم یاد تو هرجایی را
قدمی رنجه نما پای بنه بر چشممکه بود حیف که بر خاک نهی پایی را
سرو در باغ چو ابروی تو گردیده کمانتا برافراخته ای ان قد رعنایی را
یوسف از هجر تو فریاد رساند به فلکخوش بود گر که بر آریش تمنایی را