گنج

شمارهٔ ۶

۸ بیت
برقع دگر برافکن زآن روی خوب یاراتا کی زما بپوشی جام جهان نما را
از پرده رخ برآور تا آفتاب انوراز پرتو جمالت زیور کند ضیا را
یک طرّه گر گشایی از آن دو سنبل تربس تیرها که افکند مژگان به جان ما را
در مصر شکّر و قند از شکر تو خیزدلعل از لب تو روید در جوف سنگ خارا
با ابن همه لطافت سر تا بپا ظرافتعاشق کشی ندیدم همچون تو دلربا را
چشم از خیال رویت در خواب رفته حاشاصابر دل ار فراقت هرگز مباد یارا
تن گشته زار و نالان اشکم رود به دامانخاک ره تو شد جان بنواز این گدا را
جز درگه تو یوسف جای دگر نداندکن یک نظر ز رحمت ای دوست آشنا را