گنج

شمارهٔ ۵

۷ بیت
گشتم مقیم میکده ساقی بیار آن جام راتعجیل کن تا فرصتست کز دل برآرم کام را
یک جرعه نوشیدم از آن زد آتش اندر جان و دلخود از کجا آورده بود این آب آتش فام را
باد صبا گر بگذری بر درگه جانان منبر آن شه شاهان رسان از ما تو این پیغام را
بیرون خرام از میکده آبی فشان بر آتشمکاین آتش افروخته آخر بسوزد خام را
کردم سر اینک خاک ره تا پای بر فرقم نهیوه وه چگونه بگذرانم عذر این اقدام را
تنگ است بر من این جهان چون حلقۀ میم شماگو نامم از دفتر برو دیگر نخواهم نام را
بالاتر از مطلب تو را باشد تمنّا یوسفابشکن طلسم هست را در نیست می جو کام را