گنج

شمارهٔ ۱۰

۸ بیت
در خواب خوش دیدم سحر مرغ بلند پرواز راکامد به چنگم ناگهان همچون کبوتر باز را
تعبیر شد کان نازنین خود می رسد اندر برمخلوت نمودم خانه را کز غیر پوشم راز را
آیم برون از صومعه سر را کنم در ره قدمچون جان بگیرم در بغل آن دلبر دمساز را
بس شکوه ها از مدعی گویم به پیش آن صنمتا انتقام ما کشد زان کافر غماز را
بر باد دادم زهد را ساقی بده آن جام رازنار بر بستم بیا مطرب بزن آن ساز را
خوردم از آن می جرعه ای از خود دگر بیخود شدمگل خنده زد در بوستان بلبل برآر آواز را
با محتسب دیگر بگو در مجلس ما پا منهکاین مستی ما دم به دم افشا نماید راز را
چون بلبل شوریده سر یوسف به صوتی هر زمانبر هم زدی افلاک را دیگر مکن آغاز را