شمارهٔ ۱۵
من از این در نروم تا بودم طاقت و تابجان شیرین کنمی در گرو جام شراب
گر سرم در سر این کار رود باکی نیستور برانندم از این در بنشینم بر باب
خاکروب در این خانه به مژگان روبمآب از دیده چکانم نه کم همچو سحاب
تو چو کوهی و من از هجر تو چون کاه ضعیفتو چو دریایی و من تشنۀ یک جرعۀ آب
چه شود گر ز ترحم بفشانی به لبمجرعه ای زآب حیاتت که دلم گشته کباب
آرزوی رخ تو می برم البته به خاکنظری بر من درویش نما بهر ثواب
پا به گل مانده ام از عشق تو ای مهر لقامانده در وادی هجرانم و ما را دریاب
تا کی از هجر تو آهم ز ثریا گذرداشک چشمم همۀ روی زمین کرده خراب
یوسف از درگه تو می نرود از دل و جانتا فشانی به لبش جرعه ای از آن می ناب