بخش ۵ - عشق
چون تن آدم ز گل آراستندخانهٔ جان بهر دل آراستند
آدمی آن است که در وی دل استور نه علف خانهٔ آب و گل است
دل نه همان قطرهٔ خون است و بسکز خود و اشام برادر نفس
دل اگر این مهره آب و گل استخر هم از اقبال تو صاحبدل است
لیک دل آن شد که هوایی دروستو ز طرفی بوی وفایی در اوست
زنده به جان خود همه حیوان بودزنده به دل باش که عمران بود
غمزده به جان که غم اندوز نیستسوخته به دل که در او سوز نیست
سردی دل مردگی دل بودخون چو به تن سرد شود گل بود
ز اهل تکلف نتوان یافت سودتا نبود شعلهٔ هستی فروز
عشق زبانی ز هر افسرده پرسسوزش آن از دل آزرده پرس
ذوق نمک گر چه زبان را خوش استچون به جراحت فگنی آتش است
خون دل سوختگان باشد آبگریه کند بر سر آتش کباب
گر چه کس از خسته نه کاوش کندریش نمک خورده تراوش کند
نافه که بو از همه سو گرددشپوست کجا برهٔ بو گرددش
آه گواه دل غمکش بوددود به غمازی آتش بود
موم بود دل که ز عشق است زارکو بگداز اوفتد از یک سرار
هست چو دیوار تن رود سیرکاه گلی کرده و سنگی به زیر
خرقهٔ آلوده ز صدق است دورهیزم تر دود برارد نه نور
سوخته را جنبش والا بودکوشش آتش سوی بالا بود
مشعلهٔ عشق چو شد خانگیسوخته شد عقل به پروانگی
کشته این تیغ سیاست بس استآنکه امان یافت ازو کم کسی است
راند چو بر تختهٔ هستی قلمعالیها سافلها زد رقم
ز له به مهمانی انسان نهادداغ به پیشانی شیطان نهاد
راند چو بر خصم کهن کینه راکشت به خاک آتش دیرینه را
قاعده خاک بر اختر کشیدرایت آتش به زمین در کشید
جام چه آگه که چه صهباست اینغوک چه داند که چه دریاست این
هشت حدیقه چمن این گلندچار فرشته مگس این ملند
چرخ که زیر است و زبر هر نفسزیر و زبر کردهٔ عشق است و بس
روح درین زاویه بیگانهای استعقل درین سلسله دیوانهای است
آنکه چشید این قدح تلخ فامتلخ شدش چشمهٔ حیوان به کام
شربت شیری به خماری خورندبادهٔ تلخ از پی کاری خورند
چاشنی بادهٔ تلخ آنکه یافتروی ز شیرینی عالم بتافت
شیفته از بوی میافتد خرابعارف هشیار ز بوی گلاب
جان به یکی جرعه که این نکته ریختکرد خرد حمله و بیرون گریخت
زنده نه آن است که جانی دروستاوست که از عشق نشانی در اوست
جان که نه عشقش بود آن بازی استعشق نه بازی است که جان بازی است
چند بری عشق به بازی به سرعشق دگر باشد و بازی دگر
مرد که در عشق بجان فرد نیستگر صف کافر شکند مرد نیست
زنده دلان خوش ز غم دل شوندجانوران پاک به بسمل شوند
پاک روانی که به آگاهی اندکشتهٔ حق چون ملخ و ماهی اند
به که درین ره به رضا ایستیرنجه شوی چون به قضا ایستی
گر همه بر دیده زند دوست تیرمنت بر دیده نه و در پذیر
چون تو فغان از سر خاری کنیبه که جز از عشق شماری کنی
دل که اسیر رخ رنگین بودموم شود گر چه که سنگین بود
خار اگر چند بود تیزترآتش سوزنده ازو تیزتر
هر بت زیبا که جمالش بودفتنه نیازادهٔ خالش بود
مردن عاشق نه ز غمخواری استکز پی جان غمزده به دلداری است
نز هوس است این همه آشوب دلهست بتان را مژه جاروب دل
دل که بود شیفتهای از خود استحاجبی ابروی خوبان بد است
سیمبرانی که تو بینی چو ماهعقرب جاناند ز زلف سیاه
طرهٔشان دزد ولایت زن استنرگس شان آهوی شیر افگن است
گر چه همه چشم و چراغ دلندسوخته داند که چه داغ دلند
مایهٔ مهراند ولی کینهجویدشمن جانند ولی دوست روی
آفت تقوی لب می نوششانزلف بلای به بناگوششان
چون خطشان سرمه دهد در شرابکیست کز آن باده نگردد خراب
دل شدگان را رخ زیبا مل استمستی بلبل نه ز مل کز گل است
گر نبود دیدهٔ شهوت گرایچیست به از دیدن صنع خدای
دیدهٔ خوبان است به شهوت وبالقند چو میگشت نباشد حلال
گر نگری پاک رخ لاله فامنیست گل و لاله به دیدن حرام
آنکه ز حق پاکی چشمش عطاستمنع ز رخسار بتانش خطاست
دیده که در وی نظر پاک نیستسرمهٔ آن دیده به جز خاک نیست
دیده نباشد که نظر نیستشکور چه بیند که بصر نیستش
دل چو رخ خوب تمنا کنددیده به ناچار تماشا کند
زانچه که دل را غم آوارگی استدیده چه آگاه که نظارگی است
زان دل آزرده خرابی کندکو چو نمک یافت کبابی کند
هر صنمی را که نمک بیشترخسته دلان را دل ازو ریشتر
حسن نه نیکویی رنگ است و پوستهر چه کند جای به دلها نکوست
نیست غم از رنگ و صفایی که هستناز و کرشمه است بلایی که هست
آنکه در و شوخی خوبان کم استمیل بد و هست ولی یکدم هست
نافه که بوییش نباشد به پوستخون فشرده نتوان داشت دوست
خوب که او حسن نداند فروختسینه ز آتش نتواند بسوخت
باغ چه داند که چه چیزش خوش استگل چه شناسد که چرا دلکش است
لاجرم آنکس که به گل روی کردداد ز دستش چو دمی بوی کرد
آدمی است آنکه بلای دل استافت پوشیده برای دل است
هستی این طایفه سر تا قدمعاشق و معشوق شد و عشق هم
آنکه دماغ بشر این بوی یافتقابل آن بود از ان روی یافت
سوخته را دل بود از صبر دورآتش سوزنده نباشد صبور
دل که به سوی رخ دلکش بودهست چو مومی که بر آتش بود
ای که ز جانان کنی افسانهایکم نتوان بود ز پروانهای