بخش ۹ - حکایت شبانی که از غایت همّت، تیغ را آیینه وجاهت و قلم را عمدهٔ دولت خود ساخت
گویند که در عرب، جوانیبودهست ز نسبت شبانی
بختش چو به اوج رهبری داشتهمّت به فلک برابری داشت
زان پیشه کز اصل کار بودشاقبال رهی دگر نمودش
زان شیردلی که داشت با خویشآلوده نشد به چربی میش
رفتی پدرش چو مستمنداندنبال چرای گوسپندان
او سبق امید کرده بر کاردر درس ادب شدی به تکرار
چون حرف قلم درست کردیدامن به سلاح چست کردی
تا یافت از آن هنر پرستیدر هر دو هنر تمامدستی
روزی پدرش به پرده در گفت:کای جان تو گشته با خرد جفت
نو شد چو شکوفهٔ جوانیاز جفت گریز نیست، دانی
گر فرمایی ز همسری چندخواهیم بتی، سزای پیوند؟
گفتا که: چو کردنی است کاریجفت از نسب خلیفه باری
گفتش پدر: ای سلیم خودرایز اندازهٔ خود برون منه پای
گیرم که دهندت آنچه دل خواستبی خواسته، کار چون شود راست؟
نقد سری و سواریات کو؟و اسباب عروسداریات کو؟
آورد جوان دولتاندیششمشیر و قلم نهاد در پیش
گفت: ار سبب دگر ندارماین هر دو، نه بس کلید کارم؟
گویند به همّت، آن جوانمردشد برتر از انکه آرزو کرد
دولت چو بر او فکند سایهشد محتشمی بلندپایه