بخش ۱۰ - آغاز سلسله جنبانیدن مجنون و لیلی
دندانه گشای قفل این راززین گونه در سخن کند باز
کان روز که زاد قیس فرخرخشنده شد آن قبیله را رخ
زان نور خجستهٔ شب افروزبر عامریان خجسته شد روز
بنشست پدر به شادمانیبگشاد دری به میهمانی
واندر پس پرده مادرش نیزآراست ز صفه تا به دهلیز
خوبان قبیله را طلب کردآفاق ز نغمه بر طرف کرد
جستند حکیم طالع اندیشکاگه کند از حکایت پیش
دانا بشمار خود نظر کردگفت آنچه سر از شمار بر کرد
کاین طفل مبارک اختر خوبیوسف صفتی شود چو یعقوب
با آنکه ز گردش زمانهدر فضل و هنر شود یگانه
لیکن فتدش گهٔ جوانیدر سر هوسی، چنانکه دانی
از عشق بتی نژند گردددیوانه و مستمند گردد
اندیشه چنان کند به زارشکاز دست رود عنان کارش
مادر پدر از چنین شماریماندند، دمی، به خار خاری
لیکن ز نشاط روی فرزندگشتند، بهر چه هست، خرسند
آن نکته به سهل بر گرفتندو آیین طرب ز سر گرفتند
یک چند چو دور چرخ در گشتآن گلبن تر شگفتهتر گشت
سالش به شمار پنجم افتادزو نور به چرخ و انجم افتاد
شد تازه، چو نیم رسته سروییا بال دمیده نو تذروی
نزد همه شد به هوشمندیچون مردم دیده، ز ارجمندی
زیرک دلیش چو باز خواندنددر پیش معلمش نشاندند
دانای رقم ز بهر تعلیمکردش به کنار تخته تسلیم
جهد ادبش بدان چه دانستمی کرد چنانچ می توانست
آراسته مکتبی چو باغیهر لاله درو، چو شب چراغی
زین سوی نشسته کودکی چندآزاده و زیرک و خردمند
زان سوی ز دختران چون حورمسجد شده چون بهشت پر نور
هر تازه رخی چو دستهٔ گلبر گل زده جنتهای سنبل
بود از صف آن بتان چون ماهماهی، زده آفتاب را، راه
لیلی نامی که مه غلامشخالش نقطی ز نقش نامش
مشعل کش آفتاب و انجمدیوانه کن پری و مردم
سلطان شکر لبان آفاقلشکر شکن شکیب عشاق
سر تا به قدم کرشمه و نازهم سر کش حسن و هم سرانداز
نازی و هزار فتنه در دهرچشمی و هزار کشته در شهر
نی بت که چراغ بت پرستانطاوس بهشت و کبک بستان
اندر صف آن بتان شیرینچون زهره به ثور و مه به پروین
زانو زده قیس در دگر سویهم چرب زبان و هم سخن گوی
نازک چو نهال نو دمیدهخوش طبع و لطیف و آرمیده
شیرین سخنی که هوش میبردرونق ز شکر فروش میبرد
وان لاله رخان ارغوان ساقنیز از دل و جانش گشته مشتاق
ایشان همه را بقیس میلیوان سوخته در هوای لیلی
لیلی خود ازو خراب جان ترگشته نفس از نفس گرانتر
هر دو به نظاره روی در رویدر رفته خیال موی در موی
لب مانده ز گفت و از زبان همدل گشته بهم یکی و جان هم
این زو به غم و گداز ماندهدل بسته و دیده باز مانده
وان کرده نظر به روی این گرموافگنده ز دیده برقع شرم
این گفته غم خود از رخ زرداو داده جوابش از از دم سرد
این دیده درو به چشم پاکیاو نیز، ولی به شرمناکی
این گشته به آب دیدگان مستاو شسته ز جان خویشتن دست
این کام خود از فغان خود دوختاو، سینهٔ خود، ز آه خود سوخت
سلطان خرد برون شد از تختهم خانه به باد داد و هم رخت
فریاد شبان بمانده از کارمیش آبله پای و گرگ خونخوار
مستان ز شراب خانه جستهخم بر سر محتسب شکسته
مجنون ز نسیم آن خرابیشد بی خبر از تنگ شرابی
از خون جگر شراب میخوردوز پهلوی خود کباب میخورد
دزدیده درو نگاه میکردمیدید ز دور و آه میکرد
میبود ز نیک و بد هراسشمیداشت خرد هنوز پاسش
اندیشه هنوز خام بودشدل در غم ننگ و نام بودش
چون لاله، جبین شگفته میداشتداغی به جگر، نهفته میداشت
میسوخت چو شمع با رخ زرددر گریه و سوز خنده میکرد
دانا رقمش به تخته میجستاو تخته به آب دیده میشست
استاد، سخن ز علم میرانداو جمله کتاب عشق میخواند
وان لعبت دردمند دل تنگدل داده به باد و مانده بی سنگ
خون دلش از صفای سینهپیدا چو می اندر آبگینه
بر چهره ز شرم پرده میدوختو آتش به دلش گرفته میسوخت
هر چند که غنچه بود سر بستمیکرد ز بوی خلق را مست
بودند به زاری آن دو غم خواردر چنبر یکدگر گرفتار
یاران که به هر کناره بودنددزدیده در آن نظاره بودند
میکرد دو سینه جوش بر جوشمیرفت دو قصه گوش بر گوش
این داشت فسانه در مدارااو گفت حکایت آشکارا
رازی که ز سینها بجوشداو باز کند گر این بپوشد
باشد چو خریطه پر ز سوزنبندی دهنش، جهد ز روزن
بر روی محیط پل توان بستنتوان لب خلق را زبان بست