گنج

بخش ۸ - راه نمودن فرزند قره‌العین عین‌الدین خضر را، که از ظلمات دنیا سوی روشنایی گراید، رواه الله من عین الحیوة عمره، کالخضر، بصحه الذات

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۸۰ بیت
ای چاره ده‌ ماهه زرگانیهم خضر و هم آب زندگانی
اکنون که نداری از خرد سازمی‌پروردت زمانه در ناز
امید که چون شوی خردمندخالی نکنی درونه زین پند
از چارده بگذرد چو سالتگردد مه چارده جمالت
بر نکتهٔ عقل‌، دست ساییبر گنج هنر‌، گره گشایی
دانسته شوی به کاردانیبر سر صحیفهٔ معانی
خواهی که دلت نماند از نوراندرز مرا ز دل مکن دور
پیوند هنر طلب، چو مردانوز بی‌هنران‌، عنان بگردان
خضر از پی آن نهادمت نامکه‌ت عمر ابد بود سرانجام
لیکن نبود حیات جاویدتا سر نکشی به ماه و خورشید
و آن راست به اوج آسمان سرکز جوهر علم یافت افسر
و آن خواجه برَد کلید این گنجکاو بر تن خویشتن نهد رنج
خواهی قلمت به حرف سایدبی دود و چراغ راست ناید
تاک از پس غوره‌ می‌دهد ملشاخ از پس سبزه می‌کشد گل
کانی که کنی، ز بهر گوهرسنگت دهد اول، آنگهی زر
چون باز کنی ز نیشکر بندخس در دهن آید، آنگهی قند
ور دل کندت هنر فزاییپیشه مکنی ثنا سرایی
چون زین فن بد شوی، شکیبامی‌گوی سخن ولیک زیبا
از کارگه حریر زن لافخس پاره مکن چو بوریا‌باف
حرفی که ازو دلی گشایداز هر قلمی برون نیاید
ور بر دهد این درخت قندتو آوازه چو من شود بلندت
ز آن مایه که افتدت به دامانتنها نخوری چو ناتمامان
چون آمده، گر یکی‌ست ور هفتبدهی ندهی، بخواهدت رفت
باری کم از آنکه از تو چندیآسوده شود نیازمندی
چون مَرد به‌گِرد مردُمی‌ گردنی همچو بخیل ناجوانمرد
سرمایهٔ مردمی مکن گمکز مردمی‌ست نور مردم
گر‌چه زرت از عدد بود بیشدرویش‌نواز باش و درویش
خواهی که به مهتری زنی چنگدریوزهٔ کهتران مکن تنگ
تا پا ننهی به دستیاریاز دوست مخواه دوستداری
بیداری پاسبان‌ِ بی‌مزدگنجینه برَد به شرکت دزد
یاری که به جان نیازماییدر کار خودش مده روایی
صد یار بود به نان، شکی نیستچون کار به جان فتد، یکی نیست
کم بر کف همگنان درم ریزجز در کف کودکان نوخیز
که‌آموخته شد چو خرد، با سیمکالای بزرگ را بود بیم
ور خود، به غلط، نعوذ باللهدر سمت سیاقت، افتدت راه
با آنکه شوی وزیر کشوردزدی باشی، کلاه بر سر
دانی، ز قلم هنر چه جویی؟از آب سیه، سپیدرویی؟
چون بر سر شغل و کام باشیمی‌کوش که نیک‌نام باشی
در هر چه تو‌را شمار باشدآن کن که صلاح کار باشد
ناخن که سر خراش داردبرند سرش، چو سر برآرد
ناکس که خراش چون خسان کردبا او، آن کن، که با کسان کرد
بر خویشتن آنکه او نبخشودبخشودن او خرد نفرمود
در جنبش فتنه، جا نگه داربر خار چه جُرم‌؟ پا نگه دار
شد چیره چو دشمن ستمکاراز وی نرهی، مگر به هنجار
مرغی که تپد به حلقهٔ داماندر خفه جان دهد سرانجام
چون کار فتاد با گرانانبا صرفه زنند کاردانان
مردم، چو دهد عنان به فرهنگاز باد بگردد آسیا سنگ
بینایی عقل پیش می‌داربینا شو و پاس خویش می‌دار
ایمن منشین به عالم خسکز چرخ نرست بی‌بلا کس
کنجد که ز کام آسیا جستهم در لگد جو از شد پست
خواهی که نگردی آرزومندمی‌باش به‌هر‌چه هست خرسند
پویان حریص، روی زرد استخرسندی دل صلاح مرد است
مردم چو ز زر عنان بتابدهمّت شرف کمال یابد
این سرخ‌گلی که خون‌فشان استسُرخی‌ش ز خون سر‌کشان است
ایمن بود از شکنجه درویشزر هر چه که بیشتر، بلا بیش
گشتی به سر و روی کُله‌دارشو ساخته خدنگ‌ِ خون‌خوار
ور نیز شوی وزیر مقبلاز خامه‌زنان مباش غافل
چون در صف پردلان کنی جایسر پیش نه اول، آنگهی پای
مردانه که کار مرد ورزدآن به که ز بیم جان نلرزد
گیرم ز عدو عنان بتابد،از مرگ کجا خلاص یابد؟
کار نظر است پیش دیدننتوان به قفای خویش دیدن
آن که‌ش مدد ضمیر باشدپیلش به نظر حقیر باشد
باز آنکه دلش هراس‌پیشه‌ستشیر نمدش چو شیر بیشه‌ست
لیکن سبکی مکن چنان همکه‌ت دل برود ز دست و جان هم
در حمله مشو مبارز خامهنجار ببین و پیش نه گام
ور بر تو عدو کند زبان تیزچون مایهٔ کار هست مگریز
بر پُر‌هنر‌ست جور و بیدادکس را نبود ز بی‌هنر یاد
چون رخت کلال خاک باشداز نقب‌زنش چه باک باشد؟
گردیدهٔ ظاهرت گر دیدهٔدر عیب کسان نظر مینداز
وریا و بی بینش یقینیآن به که سوی خدای بینی
مپسند به هر‌چه رایت آسودآن کن که بود خدای خشنود
می‌باش چو شاخ سبز دلکشکاتش ز نی‌اش نگیرد آتش
بفروز چراغ پارسیاییکاو‌راست سری به روشنایی
خواهی که رسی به چرخ گردانمگذار عنان نیک‌مردان
شمعی که بود ز روشنی دورندهد به چراغ دیگران نور
دولت آن شد که دل فروزیوز ترک امل کلاه دوزی
در دامن نیستی زنی دستتا هست شوی به عالم هست
دانی که به‌خاطر هوسناکهر کس نرسد به عالم پاک
با این همه هم ز جست و جوییکاهل مشوی به هیچ سویی
خواهی شرف بزرگواریمی‌کوش به همّتی که داری